الرّحیل...

من ممکن است نتوانم تاریکی را از میان ببرم ولی با روشنایی شمعی کوچک فرق بین ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می دهم و کسی که به دنبال نور است این نور هر چقدر که کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود. استاد شهیدم، دکتر مصطفی چمران

اللهم صل علی محمد و آل محمد

به نام یگانه مربی انسان ها

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

همه چیز از یک دعوت آغاز شد.همیشه همین طور است،درست زمانی که انتظار نداری ناگهان فرا می رسد ؛این شامل کلیه الطاف خداوند است.داشتم می گفتم همه چیز از یک دعوت شروع شد.خسته بودم ، سردرگم ،سرشار از سوال و کمی از او دلخور و مدام با خود می گفتم چرا ...چرا...چرا...

فکر می کردم  به حال خود رها شده ام و ناگاه آن دعوت، در اوج ناآماده بودن من ،نه تنها به سوالاتم پاسخی نداده بود که شمار آنها و گنگ بودنشان افزوده بود.خدایا آخه چرا من !من هنوز آماده نیستم.من کجا و زیارت خانه ات کجا!من کجا و گنبد خضرا و بقیع کجا ؟!

بار پروردگارا این دیگر چه امتحانی ست...همین طور در درون زمزمه می کردم.

دو هفته از روزی به من اطلاع دادند دعوت شده ام گذشته است.منتظر سوار شدن بر هواپیما هستم .حالی دارم که نپرس فقط خودش می داند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است.از بلندگو های ترمینال ما را فرا می خوانند و اینچنین سفر عشق آغاز می شود و من گویی در رویایی عمیق فرو رفته ام .

 هواپیما در جده فرود می آید.نماز ظهر و عصر را در فرودگاه روی سنگ اقامه می کنیم!انتظار و اضطراب و شوق در چشمان تک تک مان سو سو می زند.سوار اتوبوس می شویم.خدایا کسی مرا از خواب بیدار نمی کند!این رویا نیست چیزی تا رسیدن به قدمگاه پیامبر نور و رحمت و مهربانی نمانده !خدایا به پاهایم توان بده،به قلبم آرامش بده تا به حال نشده بود اینقدر پر پر  بزند گویی با من غریبگی می کند!گویی سینه ام قفسی شده برایش و دارد از شوق پرواز خفه می شود و خفه ام می کند !هم این قلب که دیگر خیال باقی ماندن در سینه را ندارد و هم این بغض که معلوم نیست کی و کجا قرار است بترکد!خدایا این دیگر چه حالیست!گویی ذرات وجودم پیش از من به حقیقت موضوع واقف شده اند که این چنین بی تابی می کنند.شب از نیمه گذشته مسول کاروان می گوید به حد و حریم مدینه رسیده ایم.مدینه،مدینه النبی ،شهر مردی که شبیه ندارد.همیشه وقتی راجع به غربت مدینه حرف می زدند و از ته دل گریه می کردند تعجبی غریب وجودم را فرا می گرفت.آیا ممکن است مکانی اینقدر تاثیر گذار باشد و با غربت؟! وای وای وای بر من که چه نادان بودم و چه سطحی نگر!

داشتم می گفتم ، وارد مدینه شدیم.ابتدا به هتل رفتیم و بار و بنه را در اتاق ها گذاشتیم و وضویی ساختیم .دلم حال عجیبی داشت،نپرس که تا تجربه نکنی نمی فهمی! از هتل تا حرم نبوی(ص) صد قدم بیشتر راه نبود و ما چشم بسته و دست به عصا راه می رفتیم.وای از دست این دل ، دیگر مال این دلخانه نبود آنقدر هوایی شده بود که نگو!انتظار به پایان رسید ، روحانی کاروان گفت حواستان باشد داریم به قدم گاه بهترین خلق خدا نزدیک می شویم و لحظاتی دیگر چشمانتان به نوری روشن خواهدشد که پیش از این هرگز در هیچ کجای دنیا تجربه نکرده اید .بله روشن شد ....آه ....آه....آه که تو چقدر مهربان بودی........تو چقدر مهربان هستی،دستان گرم محبت و آغوش مهربانت را حس می کنم .

ای رحمت عالمیان جان دخترت زهرا ،دل من تاب این همه محبت ندارد الان است که از سینه ام بیرون پرد و به سمت گنبد سبزت پرواز کند.....................................

آه..............................

..................................

.........................................

آه که کلمات من چقدر کوچک و حقیر خواهند بود و نا توان در توصیف عشق و محبت تو

عشق و محبتی که چشیدن طعم شیرین آن در این دنیا در جایی غیر از آغوش گرم و پر عشق تو امکان پذیر نیست.چه فایده دارد توصیف، که تو تا طعم آن محبت ماورایی را نچشی هرچه بگویم درک نمی کنی!

و این چنین بود !آری خدای مهربانم جواب همه ی چرا هایم را یک جا داده بود و بار دیگر با حکمت و محبت خود بوسیله بهترین بنده اش مرا به آرامش رسانده بود.دلم را ببین ! نه به آن بی تابی قبل از وصل و نه به این آرامش بی مانندش! آن یک هفته طلایی ، آن یک هفته ی مهم زندگی ام مثل خواب مثل برق و باد گذشت .بعد از آن نه این دل دیگر دل شد و نه هیچ عشقی عشق او....و من گوشه ای مهم از وجودم را در مدینه جا گذاشتم ،آری من دلم را حقیقتا به او سپردم.چه نگهبانی بهتر از او ، او که بعد از خدا مهربان ترین وجود نسبت به بندگان اوست.

آخ که چقدر دلم هوای مدینه را دارد، هوای زیارت بقیع از پشت میله ها!هوای تنفس در حریم عشق،هوای بوسه زدن بر قدمگاه محمد(ص)،علی(ع)،فاطمه(س)....

و امشب ای رسول خدا ای حمد شده ی مهربان یاد تو  و مهربانی و عشقت ،غبار این دل خسته و زخمی را پراکند ،تا دوباره در چشم هایش عشق و محبت و شوق سوسو بزند.تو همیشه هستی و من همیشه عاشقت خواهم بود و این عشق مرا نجات خواهد داد .بگذار غرق ات شوم.بگذار در محبتت حل شوم، بگذار ...بگذار...

دوستت دارم وانشالله  این محبت مرا نجات خواهد داد

مهرناز،زمینی کوچکی که شب ها به شوق دیدار آسمانیان به خواب می رود                         

 

  
نویسنده : مهرناز ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩