الرّحیل...

من ممکن است نتوانم تاریکی را از میان ببرم ولی با روشنایی شمعی کوچک فرق بین ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می دهم و کسی که به دنبال نور است این نور هر چقدر که کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود. استاد شهیدم، دکتر مصطفی چمران

بارگاه...

در چشم من تمام زمین بارگاه توست

من هر کجا روم به حضور تو می روم

یاد آن روز ها افتادم...

آن روز ها که من بودم و مدینه بود و غربتی عجیب دوست داشتنی ،

که بعد از اولین گام و اولین نگاه ،هم دم سرزمین وجودم شد و هیچ گاه پاک نشد

و من از ماندگاری این غربت عمیقا احساس رضایت دارم

شاید این حس غریب نشان شیعه بودنمان باشد بانو، نمی دانم...

 هرچه که هست دوستش دارم چرا که مرا به یاد شما می اندازد

ای مادر پدر "امّ ابیها"،

یاد آن روز ها که می افتم آدم می شوم! یاد آن صبح های زود که منتظر آفتاب می نشستم تا از میان بقیع زندگی آغاز کند و من سراغ بارگاهتان را از او  بگیرم، او که سایه شما هم نمی شود.

یاد آن قدم های شبانه،در قدم گاهتان، یاد تلاش برای لختی درنگ میان روضه رضوان...

یاد آن ظهر های داغ می افتم،یاد آن انعکاس سبز در میان آن سپید

آن عصر های داغ و خلوت

آن غروب غریب فراموش نشدنی...

پاهای من تا همیشه مفتخرند که در زمینی پای نهاده اند که روزی شما  و خاندان پاکتان بر آن گام نهاده اید

کاش این دل مریض خسته را منت می گذاردی و روزی پس کوچه آن را با برکت عبورت نور باران می کردی

این دل  که بعد از رفتن از مدینه دیگر دل نشد  که نشد

آخ که چقدر این دلم مدینه می خواهد

سلام من به مدینه...

کبوتران غریبش...

  
نویسنده : مهرناز ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠