اللهم صل علی محمد و آل محمد

به نام یگانه مربی انسان ها

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

همه چیز از یک دعوت آغاز شد.همیشه همین طوراست،درست زمانی که انتظار نداری ناگهان فرا می رسد ؛این شامل کلیه الطاف خداونداست.داشتم می گفتم همه چیز از یک دعوت شروع شد.خسته بودم ، سردرگم ،سرشار از سوال وکمی از او دلخور و مدام با خود می گفتم چرا ...چرا...چرا...

فکر می کردم  به حال خود رها شده ام و ناگاه آن دعوت، در اوجناآماده بودن من ،نه تنها به سوالاتم پاسخی نداده بود که شمار آنها و گنگ بودنشانافزوده بود.خدایا آخه چرا من !من هنوز آماده نیستم.من کجا و زیارت خانه ات کجا!منکجا و گنبد خضرا و بقیع کجا ؟!

بار پروردگارا این دیگر چه امتحانی ست...همین طوردر درون زمزمه می کردم.

دو هفته از روزی به من اطلاع دادند دعوت شده امگذشته است.منتظر سوار شدن بر هواپیما هستم .حالی دارم که نپرس فقط خودش می داند کهچه اتفاقی در حال رخ دادن است.از بلندگو های ترمینال ما را فرا می خوانند و اینچنینسفر عشق آغاز می شود و من گویی در رویایی عمیق فرو رفته ام .

 هواپیما در جده فرودمی آید.نماز ظهر و عصر را در فرودگاه روی سنگ اقامه می کنیم!انتظار و اضطراب و شوقدر چشمان تک تک مان سو سو می زند.سوار اتوبوس می شویم.خدایا کسی مرا از خواب بیدارنمی کند!این رویا نیست چیزی تا رسیدن به قدمگاه پیامبر نور و رحمت و مهربانی نمانده !خدایا به پاهایم توان بده،به قلبم آرامش بده تا به حال نشده بود اینقدر پر پر  بزند گویی با من غریبگی می کند!گوییسینه ام قفسی شده برایش و دارد از شوق پرواز خفه می شود و خفه ام می کند !هم این قلبکه دیگر خیال باقی ماندن در سینه را ندارد و هم این بغض که معلوم نیست کی و کجاقرار است بترکد!خدایا این دیگر چه حالیست!گویی ذرات وجودم پیش از من به حقیقت موضوعواقف شده اند که این چنین بی تابی می کنند.شب از نیمه گذشته مسول کاروان می گوید بهحد و حریم مدینه رسیده ایم.مدینه،مدینه النبی ،شهر مردی که شبیه ندارد.همیشه وقتیراجع به غربت مدینه حرف می زدند و از ته دل گریه می کردند تعجبی غریب وجودم را فرامی گرفت.آیا ممکن است مکانی اینقدر تاثیر گذار باشد و با غربت؟! وای وای وای بر منکه چه نادان بودم و چه سطحی نگر!

داشتم می گفتم ، وارد مدینه شدیم.ابتدا به هتل رفتیمو بار و بنه را در اتاق ها گذاشتیم و وضویی ساختیم .دلم حال عجیبی داشت،نپرس که تاتجربه نکنی نمی فهمی! از هتل تا حرم نبوی(ص) صد قدم بیشتر راه نبود و ما چشم بسته ودست به عصا راه می رفتیم.وای از دست این دل ، دیگر مال این دلخانه نبود آنقدر هواییشده بود که نگو!انتظار به پایان رسید ، روحانی کاروان گفت حواستان باشد داریم بهقدم گاه بهترین خلق خدا نزدیک می شویم و لحظاتی دیگر چشمانتان به نوری روشن خواهدشد که پیش از این هرگز در هیچ کجای دنیا تجربه نکرده اید .بله روشن شد ....آه ....آه....آه که تو چقدر مهربانبودی........تو چقدر مهربان هستی،دستان گرم محبت و آغوش مهربانت را حس می کنم .

ای رحمت عالمیان جان دخترت زهرا ،دل من تاب این همهمحبت ندارد الان است که از سینه ام بیرون پرد و به سمت گنبد سبزت پروازکند.....................................

آه..............................

..................................

.........................................

آه که کلمات من چقدر کوچک و حقیر خواهند بود و ناتوان در توصیف عشق و محبت تو

عشق و محبتی که چشیدن طعم شیرین آن در این دنیا درجایی غیر از آغوش گرم و پر عشق تو امکان پذیر نیست.چه فایده دارد توصیف، که تو تاطعم آن محبت ماورایی را نچشی هرچه بگویم درک نمی کنی!

و این چنین بود !آری خدای مهربانم جواب همه ی چراهایم را یک جا داده بود و بار دیگر با حکمت و محبت خود بوسیله بهترین بنده اش مرابه آرامش رسانده بود.دلم را ببین ! نه به آن بی تابی قبل از وصل و نه به این آرامش بی مانندش! آن یک هفته طلایی ، آن یک هفته ی مهم زندگی ام مثل خواب مثلبرق و باد گذشت .بعد از آن نه این دل دیگر دل شد و نه هیچ عشقی عشق او....و من گوشهای مهم از وجودم را در مدینه جا گذاشتم ،آری من دلم را حقیقتا به او سپردم.چهنگهبانی بهتر از او ، او که بعد از خدا مهربان ترین وجود نسبت به بندگان اوست.

آخ که چقدر دلم هوای مدینه را دارد، هوای زیارتبقیع از پشت میله ها!هوای تنفس در حریم عشق،هوای بوسه زدن بر قدمگاهمحمد(ص)،علی(ع)،فاطمه(س)....

و امشب ای رسول خدا ای حمد شده ی مهربان یاد تو  ومهربانی و عشقت ،غبار این دل خسته و زخمی را پراکند ،تا دوباره در چشم هایش عشق ومحبت و شوق سوسو بزند.تو همیشه هستی و من همیشه عاشقت خواهم بود و این عشق مرا نجاتخواهد داد .بگذار غرق ات شوم.بگذار در محبتت حل شوم، بگذار ...بگذار...

دوستت دارم وانشالله  این محبت مرا نجات خواهد داد

مهرناز،زمینی کوچکی که شب ها به شوق دیدار آسمانیان به خواب می رود                         

 

/ 1 نظر / 25 بازدید
ن حسینی

مهرناز، زمینی کوچکی که شب ها به شوق دیدار آسمانیان به خواب می رود... . . . کلمه ها حقیرند در عالم بی دلی...