بار دیگر آن تنهایی که دوست می داشتم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هیچ وقت دوست نداشته ام که تنها باشم هیچ وقت

فکر می کردم هیچ وقت از تنها بودن لذت نبرم

اصولا وقتی شادم که با کسانی که دوستشون دارم هستم

تا اینکه

.......

تو دعوتم کردی

.............

تو دعوتم کرده بودی تا تنهایی

.............

تو می خواستی تعاریف ذهنی ام را به چالش بکشی

........

خوب فهمیدم

........

تو می خواستی با تمام وجود حس کنم که:

تنهایی می توانست زیبا ترین حس دنیا باشد اگر تو با من باشی!

تنهایی که تو با من باشی!

..............

یادش بخیر،

 یاد آن شب

.............

می گفتند راه سخت است و نفس گیر و هوا گرم،

 چله تابستان بود

ولی من می خواستم که بیایم،

تو مرا خوانده بودی

..............

با ماشین تا نزدیکی های پای کوه رفتیم

بعد یک سربالایی تند بود ، خیلی تند

رئیس گروه گفت : هر از چندگاه نگاهی کن ببین اگر کسی تنها مانده بود همراهی اش کن!

هوایشان را داشته باش خلاصه!

گفتم : چشم

برگشتم و عقب را نگاه کردم

هر کس همراهی داشت

هیچ کس در ظاهر تنها نبود به جز من

خیالم راحت شد، راه برای سفر با تو هموار می نمود!!!

.......

هم سفر ها عقب تر آرام آرام می آمدند

..............

تاریک بود،

 به جز نور ستارگان  و ته نور آلودگی شهر، هیچ نوری نبود

............

به تو فکر می کردم

به اینکه مرا تنها خوانده بودی

سرم را گرفتم بالا،

به راه نگاهی کردم

یا زهرا،

خوف وجودم را برداشت،

چطور باید تا آن بالا می رفتم...

.....

چادرم را به کمرم محکم گره زدم

بسم الله گفتم و راه افتادم

........

ابتدا یک سر بالایی تند،

بعد

پله ها شروع می شد،

پله هایی که انگار انتها نداشتند

اوایل مسیر زیاد سخت نبود

ولی 10 دقیقه که گذشت به نفس نفس افتادم

پایین را نگاه کردم، پیش رو را هم

انگار زیاد بالا نیامده بودم

ولی از بقیه فاصله گرفته بودم

به جز یکی دو نفر از هم سفران که از قضا آقایانی ورزشکار بودند، بقیه با فاصله زیادی از من می آمدند، انقدر زیاد که در آن سکوت صدای نفس هایشان را نمی شد شنید

........

یا زهرا می گفتم و به حرکتم ادامه می دادم

.........

به تو فکر می کردم

...........

به مفهوم واقعی تنهایی

.........

به تنها بودنت فکر می کردم

.............

به پاداش تنهایی ات

........

آره به اینکه تنهایی هم می تواند پاداشی این چنین داشته باشد

........

گلویم خشک شده بود، آب داشتم ولی میل به آب نه

..............

آبِ من گمشده  ام بود،آنچه به خاطر آن تا اینجا آمده بودم

.........

همان که تنهایم کرده بود

همان که  تنهایت کرده بود

......

حرکت از مرکز شهر تا پای کوه کلی طول کشیده بود،

 بعدش هم این راه سر بالایی

و بعد تازه با وجود این همه پله من درمانده شده بودم

...........

به تو فکر می کردم، عمیقا از تنها بودن با تو و یاد تو لذت می بردم

با اینکه نفسم به شماره افتاده بود!فکر تو مرا به حرکت وا می داشت،

انگیزه تو

چقدر زندگی بخش بود

........

کم کم داشت یه چیز هایی دستم می آمد

......

تنهایی،

تنهایی این نیست که دور و برت خلوت باشد

تنهایی شاید این باشد که در میان جمعی کثیر باشی و نفهمندت و تو نیز آنها را نفهمی

آنوقت است که ترجیح می دهی تا همه آن آدم ها را رها کنی و بروی و  تنهای تنها شوی و میان آن تنهایی ات ، یارت را و هدفت را و دلیل زندگی ات را و خیلی چیز های دیگر را پیدا کنی

حال و روز من همین طور بود

بخصوص بعد از آن همه اتفاق ناگوار پشت سر هم،

 انگار با همه بودم و غریب

......

چند پیر مرد در آن تاریکی بطری آب می فروختند، بعد از آن همه سنگ و پله چند آدم رویت شد، گفتند دیگر زیاد راهی نمانده

نجواهایی به گوش می رسید

پله ها تمامی نداشت، به جایی رسیدم که پله ها پیچ در پیچ می شدند و مسیرشان به جلو کوه کشیده می شد،

و من بودم  و یاد تو  و تنهایی و راه

............

وای خدای من ،نگاه کن

آن پایین ها

وسط آن همه تاریکی

آنجا بود

مثل جواهری در دل شب می درخشید

مسجد الحرام را می گویم

 

صلوات می فرستادم

و ادامه می دادم

صدای چند جوان اصفهانی می آمد

به هم رسیدیم، دانشجوهای دانشگاه صنعتی اصفهان بودند

گفتند: چرا تنهایی خواهر؟!

شنیده بودیم دیگر نمی گذارند خانم های تنها زیر40 سال بیایند به این سفر

گفتم :من با سهمیه نخبگان آمده ام فرق می کند!

خودم هم از جواب که داده بودم تعجب کردم!

چه فرقی می کند؟!

من دعوت شده ام فقط همین

........

تقریبا رسیده بودم

چند نوجوان عرب آن دور و بر می پلکند

سعی می کنم نزدیک گروه های ایرانی باشم

این بالا بر خلاف مسیر چقدر شلوغ است!

دهانه غار باریک است، باید از میان سنگ ها  گذشت تا به رهایی رسید،

میان غار جایی است کوچک، انگار اختصاصی برای تو ساخته شده آقا

جایی که آنقدر بزرگ است که یک نفر می تواند در آن سرپا نماز بخواند

............

شلوغ بود، ولی من و تو تنها بودیم انگار

چند نفر بالای دهانه غار نماز می خواندند

صدای اذان صبح در دل کوه طنین انداز بود

.........

موقع آخرین درس بود

سادگی مکان، زمانی شبیه بقیه زمان ها!

این ها چیز هایی بود که در ظاهر دیده می شدند

ولی باید از سطح عبور می کردم

آره خودش بود، رمز تنهایی که لذت بخش است

............

این فقط ظاهر تنهایی بود

تو در ظاهر جمع را رها می کردی که تنها باشی

ولی واقع این بود که تو تنهایی را رها می کردی که در جمع باشی

جمع تو خدا

تو و جبرئیل امین

جمع تو کوه

جمع تو و کویر

کویر.............

آری

تو اهل کویر بودی

 

....

آن چیزی که باعث شده بود ، تو که امین مردم بودی و دوست همه

در دل شب، در گرمای جان فرسای بیابان، بدون هیچ امکاناتی، حتی بدون وجود این پله ها، دست از مردم بشویی و این سختی راه را تحمل کنی و  گرما و آفتاب و چه وچه را به جان بخری ، این تنهایی بود آقا

از تنهایی من تا تنهایی تو به اندازه زمین تا آسمان فاصله است

.............

در تمام طول راه به دلیل این دعوت فکر می کردم

به این که چرا من؟!

چرا الان؟! اگر دست خودم بود این سفر را گذاشته بودم برای 50سالگی به بعد

وقتی که خلبان گفت وارد فرودگاه جده شدیم، یک آن به خود آمدم

هی مهرناز، این یه خواب نیست

این آغاز بی مانند ترین سفرت در این دنیاست

................

خدا می خواست تربیتم کند

تو هم

می خواستی تربیتم کنی

می خواستی به من بگویی که

چقدر ، چقدر کلمات کوچک و حقیرند در توصیف حقایق

امروز سالگرد مبعث  است.

پاداش تنهایی ظاهری ات، و در جمع بودن واقعی ات

امروز نزدیک 5سال از آن سفر می گذرد

و من به شدت دلتنگ آن تنهایی ام

دلتنگِ

بار دیگر آن تنهایی که دوست می داشتم

/ 7 نظر / 11 بازدید
معارج

سلام و خدا قوّت. چطور می شود با گروه بام همکاری کرد؟

مهدی حسینی

سلام. موسسه بام چش است مگر

معارج

سلام. پوزش بابت تصدیع مجدد موسسه ی بام خودش سایتی دارد؟ فقط عبارت را که در گوگل جست و جو می کنیم، چیزی نمی بینیم.

معارج

هوالحکیم ۱) با یک نگاه اجمالی به بلاگتان، موضوعی نمود شاخصی دارد: -حسب برخی یادداشت ها بر می آید- بخشی از سیری که حدود ۵سال برای تطور افکار نگارنده ی وبلاگ طی شده آن طور که خود ایشان اشاره می کنند می توان متأثر از شخصیّت مصطفی چمران دانست؛ و این نه بدان معناست که پیش تر تعلقات مذهبیشان رقیق بوده و الآن... ؛ شاید منظر و افق جدید، اطلاق مناسبی برای این سیر تطور باشد؛ شبیه این تعبیر: از علوم پایه به مبانی علوم نظری، یا هنر متعهد.(ادامه...

معارج

هوالحکیم ۲)ادامه) ... به بعضی افراد شاخص این حوزه هم در بعضی یادداشت ها اشاره کرده اید مثل چمران، آوینی، یا دیگرانی مثل دیالمه و فردید. غرض این یادداشت معرفی افراد نیست؛ مشخصا ذیل مقدمات بالا، توجه به این موضوع است که (حسب سوابق نگارنده) گویا حوزه های پژوهشی ای که پیش تر تمرکزتان به آن ها معطوف بوده است، به اولویّت های ضعیف تر یا به طور کل فاقد پرداختن منتقل شده است. حال آن که تجمیع بین هر دوی این دغدغه مندی ها هم میسور و هم لازم است. (ادامه...

معارج

هوالحکیم ۳)ادامه) ... (با توجه به آشنایی که با این حوزه ها و مراکز پژوهشی مرتبط - مانند اندیشکده - دارید، لزومی به توضیح "نیاز" پرداخت به این موضوعات تطبیقی و ترکیبی در دهه ی چهارم نیست) والسّلام علی من التّبع الهدی

معارج

سلام و خدا قوّت عرایضی که پیرامون گرایشات تطبیقی طرح شد، توان گشودن افقی را داشت؟